کیفیت شهادت مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام

عبد الرحمن بن ملجم مرادى براى بیعت آمد و امام او را دو یا سه بار رد فرمود و به هنگام بیعت او فرمود: چه چیزى بدبخت‏ترین این امت را از انجام شقاوت خود باز داشته است؟ سوگند به کسى که جان من در دست اوست، همانا که این ریش من از خون سرم خضاب خواهد شد و دست بر سر و ریش خود نهاد، و چون ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد پشت کرد، على این بیت را خواند:

«کمربندهاى خود را براى مرگ استوار کن که به دیدار آینده تو است، و از مرگ بى‏تابى مکن چون به وادى تو فرا رسد.»[2] روایت شده است که ابن ملجم مرادى پیش امیر المؤمنین آمد و همراه دیگران بیعت کرد و چون خواست برگردد على (ع) او را فراخواند و از او میثاق و تأکید گرفت که مکر نکند و پیمان نشکند و او عهد کرد و گفت: اى امیر المؤمنین! به خدا سوگند ندیدم که نسبت به هیچ کس چنین رفتار کنى و على (ع) به این بیت تمثل جست:

«من زنده ماندن او را مى‏خواهم و او کشتن مرا مى‏خواهد. چه کسى پوزش خواه این دوست مرادى تو است؟»[3] اى ابن ملجم! برو که به خدا سوگند نمى‏بینم به آنچه گفتى وفا کنى.

و روایت است که تنى چند از خوارج در مکه جمع شدند و در باره فرمانروایان سخن گفتند و بر آنان خرده گرفتند و کارهاى آنان را نسبت به خود زشت شمردند و کشته‏شدگان نهروان را یاد کردند و بر آنان رحمت فرستادند و برخى از آنان به دیگران گفتند: اگر ما جان خود را به خدا بفروشیم و این پیشوایان گمراه را غافلگیر کنیم و بکشیم، بندگان خدا و سرزمینها را از ایشان آسوده خواهیم کرد و انتقام خون برادران خود را که در نهروان شهید شده‏اند خواهیم گرفت. پس از تمام شدن مراسم حج با یک دیگر در این مورد پیمان بستند. عبد الرحمن بن ملجم که خدایش لعنت کناد گفت من از عهده کار على بر مى‏آیم و برک بن عبد الله تمیمى‏[4] گفت من معاویه را خواهم کشت و عمرو بن بکر تمیمى گفت من عمرو عاص را خواهم کشت و با یک دیگر پیمان بستند و سوگند وفادارى خوردند و قرار گذاشتند آن کار را شب نوزدهم رمضان انجام دهند و از یک دیگر جدا شدند. ابن ملجم نخست میان قبیله کنده (نزدیک کوفه ساکن بودند) آمد و سپس به کوفه آمد. یاران خود را ملاقات کرد و تصمیم خود را از ایشان پوشیده مى‏داشت که مبادا آشکار شود. در همان حال به دیدار مردى از یاران خود که از قبیله تیم الرباب بود رفت و پیش او با قطام دختر اخضر که از قبیله تیم بود آشنا شد. امیر المؤمنین على (ع) پدر و برادر قطام را در جنگ نهروان کشته بود. قطام از زنان بسیار زیباى روزگار خود بود و چون ابن ملجم او را دید شیفته‏اش شد و سخت پاى بند به عشق او گردید و از او خواستگارى و تقاضاى ازدواج کرد. قطام گفت: چه چیزى کابین من مى‏کنى؟ ابن ملجم گفت: هر چه مى‏خواهى بگو. گفت: سه هزار درهم و کنیزى و غلامى، و کشتن على بن ابى طالب.

ابن ملجم گفت: چیزهایى که مى‏خواهى براى تو آماده خواهد بود، جز کشتن على بن ابى طالب و این کار چگونه براى من ممکن است؟ قطام گفت: او را غافلگیر مى‏کنى.

اگر او را بکشى مرا آرام ساخته و انتقام مرا گرفته‏اى و در آن حال زندگى تو با من بر تو شیرین و گوارا خواهد بود و اگر کشته شدى آنچه پیش خداوند است براى تو بهتر و پایدارتر است. در این هنگام ابن ملجم گفت: به خدا سوگند که چیزى مرا به این شهر نیاورده است مگر همین قصد کشتن على، ولى از مردم آن در امان نیستم‏

و این تو هستى که اکنون چنین چیزى از من مى‏خواهى و آن را براى تو انجام خواهم داد. قطام گفت: من در جستجو خواهم بود تا کسى را پیدا کنم که در این کار ترا یارى و تقویت کند و قطام کسى را پیش وردان بن مجالد که از قبیله تیم الرباب‏[5] بود فرستاد و موضوع را به او خبر داد و از او خواست ابن ملجم را یارى دهد و وردان این موضوع را براى قطام تعهد کرد و پذیرفت. ابن ملجم هم به جستجوى مردى شجاع به نام شبیب بن بجره پرداخت و چون او را یافت، به او گفت: آیا حاضرى کارى کنى که به شرف دنیا و آخرت دست یابى؟ گفت: آن کار چیست؟ گفت:

مرا براى کشتن على بن ابى طالب یارى دهى. او گفت: اى پسر ملجم! مادر به عزایت بگرید، کارى شگرف آورده‏اى. چگونه یاراى این کار را خواهى داشت؟ ابن ملجم گفت: براى او در مسجد بزرگ کوفه کمین مى‏کنیم و چون براى نماز صبح بیرون آید، او را مى‏کشیم. اگر او را بکشیم خویش را تسکین و آرامش داده‏ایم و انتقام خونهاى خود را گرفته‏ایم و همواره او را وسوسه کرد تا آنکه پذیرفت و همراه یک نفر دیگر، شب چهارشنبه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، پیش قطام آمدند.

قطام پارچه حریرى خواست و به سینه آنان بست و آنها شمشیرهاى خود را حمایل کردند و رفتند. برابر دریچه و دالانى که امیر المؤمنین از آن براى نماز وارد مسجد مى‏شد نشستند. آنان تصمیم خود را در مورد کشتن امیر المؤمنین به اطلاع اشعث بن قیس‏[6] رساندند و با او قرار گذاشتند و اشعث هم در آن شب طبق قرار قبلى در مسجد حاضر شد که آنان را در کارشان یارى دهد.

در آن شب حجر بن عدى که خدایش رحمت کناد در مسجد به عبادت پرداخته بود. نزدیک سپیده دم شنید که اشعث به ابن ملجم مى‏گوید: بشتاب و مقصود خود را برآور که سپیده دم لبخند زد. حجر بن عدى احساس خطر کرد و گفت: اى یک چشم! قصد کشتن على را دارى و به قصد رفتن به خانه امیر المؤمنین از مسجد بیرون آمد تا به ایشان خبر دهد و بر حذر دارد. قضا را على (ع) از راه دیگرى به مسجد آمد و همین که وارد مسجد شد ابن ملجم بر آن حضرت ضربت زد و حجر بن عدى در حالى وارد مسجد شد که مردم مى‏گفتند: امیر المؤمنین که درودهاى خداوند بر او باد کشته شد.[7] عبد الله بن محمد ازدى‏[8] مى‏گوید: من در آن شب همراه گروهى از مردم شهر در مسجد مشغول نماز گزاردن بودم و معمولا تمام شبهاى ماه رمضان از اول تا آخر ماه را چنین مى‏کردیم. ناگاه چند مرد را دیدم که نزدیک در مسجد نماز مى‏گزارند.

در این هنگام على (ع) براى نماز صبح آمد و با صداى بلند مى‏گفت: نماز، اى مردم نماز. درست نفهمیدم که آیا مى‏شنوم یا نه که ناگاه برق شمشیرى دیدم و شنیدم کسى مى‏گوید: «اى على! حکمیت خاص خداست نه از آن تو و یارانت.» و شنیدم على مى‏فرمود: این مرد را بگیرید و نگریزد و آن حضرت مضروب شده بود. شبیب بن بجرة هم ضربتى زده بود، ولى به لبه طاق خورده و خطا کرده بود. آنان به طرف درهاى مسجد گریختند و مردم هم براى گرفتن آنان شروع به دویدن کردند. شبیب بن بجره را مردى گرفت و او را به زمین انداخت و بر سینه‏اش نشست و شمشیر را از دست او بیرون آورد و خواست او را بکشد. در همین حال مردم به سوى آن دو هجوم آوردند. آن مرد ترسید مردم سخن او را باور نکنند و خودش را بکشند این بود که از سینه شبیب برخاست و شمشیر را از دست خود انداخت و شبیب گریخت و به خانه خویش رفت. اتفاقا یکى از پسر عموهایش در همان حال وارد خانه او شد و دید که پارچه حریر را از سینه خود مى‏گشاید. گفت: این چیست؟ شاید تو امیر المؤمنین را کشته‏اى و او به جاى آنکه بگوید نه گفت آرى. پسر عمویش رفت و با شمشیر برگشت و او را کشت.

ابن ملجم در همان حال که مى‏گریخت مردى از قبیله همدان به او رسید و قطیفه‏یى را که در دست داشت بر سر او انداخت و او را به زمین زد و شمشیر را از دستش بیرون کشید و او را به حضور امیر المؤمنین آورد. سومى هم گریخت و میان مردم ناپدید شد. چون ابن ملجم را به حضور امیر المؤمنین آوردند، به او نگریست‏ و فرمود: جان در برابر جان. اگر من مردم او را همان گونه که مرا کشت بکشید و اگر سالم ماندم خودم در باره او تصمیم خواهم گرفت. در این هنگام ابن ملجم که از رحمت خدا به دور باد گفت: من این شمشیر را به هزار درهم خریدم و به هزار درهم آن را مسموم و زهر آلوده کردم و اگر این شمشیر به من خیانت کند خدایش از من دور گرداند. ام کلثوم بانگ برداشت که اى دشمن خدا! امیر المؤمنین را کشتى.

ابن ملجم گفت: من پدر ترا کشتم. ام کلثوم گفت: امیدوارم خطرى براى او نباشد.

ابن ملجم گفت: پس تو بر من گریه مى‏کنى؟ به خدا سوگند ضربتى به او زده‏ام که اگر میان همه مردم تقسیم شود، همه‏شان را خواهد کشت. او را از حضور على (ع) بیرون بردند و مردم از خشم او را گاز مى‏گرفتند و مى‏گفتند: اى دشمن خدا! دیدى که چه کردى؟ امت محمد (ص) را به هلاکت انداختى و بهترین مردم را کشتى و او ساکت بود و سخن نمى‏گفت و او را به زندان بردند. مردم به حضور امیر المؤمنین آمدند و گفتند: اى امیر مؤمنان! به ما فرمان بده تا فرمان ترا در باره این دشمن خدا اجراء کنیم. او امت را به هلاکت انداخت و دین را تباه ساخت. امیر المؤمنین فرمود:

اگر زنده ماندم در باره‏اش تصمیم مى‏گیرم و اگر مردم با او همان گونه رفتار کنید که با قاتل پیامبر رفتار مى‏شود. نخست او را بکشید و پس از آن جثه‏اش را به آتش بسوزید.[9] راوى مى‏گوید: چون امیر المؤمنین رحلت فرمود و خانواده‏اش از دفن آن حضرت فارغ شدند، امام حسن (ع) دستور داد ابن ملجم را آوردند و چون او برابر امام حسن ایستاد، به او فرمود: اى دشمن خدا! امیر المؤمنین را کشتى و تباهى بزرگ در دین آوردى. و سپس دستور فرمود گردنش را زدند. ام هیثم دختر اسود نخعى درخواست کرد لاشه‏اش را به او بدهند که عهده‏دار سوزاندن آن شود و چنان کرد.

آن دو مرد دیگر که با ابن ملجم در باره کشتن معاویه و عمرو عاص پیمان بسته‏ بودند، یکى از آن دو به معاویه در حالى که در رکوع بود ضربتى زد که به تهیگاه او خورد و از آن ضربت جان بدر برد و آن مرد را گرفت و کشت و دیگرى هم خود را به مصر رساند و در آن شب عمرو عاص بیمار شد و مردى به نام خارجه را فرستاد که با مردم نماز بگزارد. آن مرد پنداشت که همان خارجة بن ابى حبیبة عامرى عمرو- عاص است و به او ضربت زد. خارجه روز دوم از آن ضربت مرد و آن مرد را گرفتند و نزد عمرو عاص بردند و او را اعدام کرد.

اصبغ ابن نباته روایت کرده و گفته است: امیر المؤمنین على (ع) در ماه رمضانى که در آن شهید شدند براى ما خطبه خواندند و ضمن آن فرمودند: اى مردم! ماه رمضان که گزینه‏تر ماههاست و به حسابى اول سال است فرا رسید و در آن آسیاى سلطان (در نسخه دیگرى آسیاى شیطان) به گردش مى‏آید. همانا امسال شما در یک صف حج مى‏گزارید و نشانه‏اش این است که من میان شما نیستم، و آن حضرت بدین گونه خبر مرگ خود را مى‏داد ولى ما متوجه نمى‏شدیم.[10] و روایت شده است چون آن ماه رمضان رسید، امیر المؤمنین شبى در خانه امام حسن و شبى در خانه امام حسین و شبى در خانه عبد اللَّه بن جعفر[11] افطار مى‏فرمود و بیش از سه لقمه چیزى نمى‏خورد. شبى به ایشان گفته شد: چرا چیزى نمى‏خورید؟

فرمود: فرمان خداوند در مى‏رسد و دوست دارم گرسنه باشم. همانا یکى دو شب بیش باقى نمانده است، و آخر همان شب ضربت خورد.

و روایت شده است که على (ع) به دختر خود ام کلثوم فرمود: دخترکم چنین مى‏بینم که مقدار کمى با شما خواهم بود. گفت: پدر جان! چگونه است؟ فرمود:

رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که از چهره‏ام غبار مى‏زدود و مى‏فرمود: اى على! چیزى بر تو نیست و آنچه بر عهده‏ات بود انجام دادى. سه شب بعد على (ع) ضربت خورد. ام کلثوم به درد فریاد مى‏کشید و على مى‏فرمود: دخترکم چنین مکن که من رسول خدا (ص) را در خواب دیدم. با کف دست خود به من اشاره مى‏فرمود و مى گفت: اى على! پیش ما بیا که آنچه اینجاست براى تو بهتر است.[12] و روایت شده است امیر المؤمنین على (ع) در شبى که ضربت خورد بیدار ماند بر طبق عادت همیشگى خویش براى نماز شب از خانه به مسجد نرفت. دخترش ام کلثوم گفت: پدر جان! چه چیز موجب بى‏خوابى تو شده است؟ فرمود همین که امشب را به صبح برسانم کشته خواهم شد. در این هنگام ابن نباح آمد و اذان گفت و اعلام وقت نماز کرد. على (ع) اندکى رفت و برگشت. ام کلثوم گفت: به جعده دستور بده با مردم نماز بگزارد. آن حضرت نخست فرمود: آرى به او بگویید با مردم نماز بگزارد. سپس فرمود: از مرگ گریز گاهى نیست و خود به سوى مسجد حرکت فرمود، و ابن ملجم که تمام شب را در کمین على (ع) بیدار مانده بود، با وزیدن نسیم سحر خوابش برده بود. على (ع) با پاى خود او را تکان داد و فرمود: نماز، نماز، و او برخاست و به على (ع) شمشیر زد.

در حدیث دیگرى آمده است که امیر المؤمنین در آن شب بیدار ماند و بسیار از حجره بیرون مى‏آمد و به آسمان مى‏نگریست و مى‏فرمود: به خدا سوگند که نه دروغ مى‏گویم و نه به من دروغ گفته شده است. این همان شبى است که به من وعده داده شده است و به کنار بستر خویش برمى‏گشت و چون سپیده دمید کمر خویش را استوار بست و این بیت را خواند: «کمر بندها و سینه بندهاى خویش را براى مرگ استوار ببند که کشته شدن به دیدار تو مى‏آید و چون مرگ به سراغ تو آمد بى‏تابى مکن.» و چون به صحن خانه خویش آمد، چند مرغابى به اطرافش دویدند و بانگ برداشتند. برخى شروع به راندن مرغابیها کردند. فرمود: رهایشان کنید که آنان صیحه زنندگان و از پى ایشان زنان نوحه‏گر خواهند بود و از خانه بیرون آمد و ضربت خورد.[13] و روایت شده است که چون ساعت مرگ امیر المؤمنین على (ع) فرا رسید به حسن و حسین (ع) گفت: چون مردم مرا بر سریرى بگذارید و بیرونم برید و فقط دنباله سریر را بگیرید که جلو آن خود حمل مى‏شود و جسد مرا به ناحیه غریین (نجف) ببرید. در آنجا سنگى سپید خواهید دید. آنجا را حفر کنید. آنجا گورى خواهید دید مرا در آن دفن کنید. گوید چون آن حضرت رحلت فرمود، چنان کردیم. دنبال سریر را بر دوش داشتیم و حمل مى‏کردیم و جلو سریر خود حمل مى‏شد و ما آواها و صداهاى آرامى مى‏شنیدیم، تا به غریین رسیدیم و ناگاه به سنگ سپیدى برخوردیم که از آن نورى ساطع بود. آنجا را حفر کردیم. گورى (سردابه‏یى) ساخته و پرداخته یافتیم که بر آن نبشته بود: از اندوخته‏هاى نوح براى على بن ابى طالب. و همان جا دفن کردیم و برگشتیم و ما از کرامتى که خداوند نسبت به امیر المؤمنین عنایت فرمود بسیار شاد بودیم و به گروهى از شیعیان برخوردیم که نتوانسته بودند بر جنازه ایشان نماز بگزارند و موضوع را به آنان خبر دادیم که خداوند چگونه امیر المؤمنین على را گرامى داشت. گفتند: ما هم دوست داریم و مى‏خواهیم آنجا را ببینیم. گفتیم: بنا به وصیت ایشان نشان گور را از میان برده‏ایم. آنان رفتند و برگشتند و گفتند: آنچه جستجو کرده‏اند چیزى ندیده و نیافته‏اند.

امام باقر (ع) مى‏گوید: امیر المؤمنین در منطقه غریین پیش از طلوع سپیده دم دفن شد. امام حسن و امام حسین و محمد بن حنفیه، پسران آن حضرت و عبد الله بن جعفر (برادر زاده و داماد آن حضرت) وارد گور شدند و جسد مقدسش را به خاک سپردند.[14] و روایت شده است که چون ابن ملجم که بر او لعنتهاى خداوند باد امیر المؤمنین علیه السلام را ضربت زد، آن حضرت به امام حسن و امام حسین (ع) چنین فرمود: «شما را سفارش مى‏کنم به پرهیزگارى و ترس از خداوند و اینکه شما دنیا را نجویید و بر چیزى از دنیا که از شما گرفته شود اندوهگین مشوید و همواره به حق و راستى سخن گویید و براى پاداش و ثواب آخرت کار کنید و دشمن ستمگر و یار مظلوم و ستمدیده باشید. به شما دو تن و همه فرزندان و افراد خانواده‏ام و هر کس این نامه من به او برسد، به پرهیزگارى و منظم بودن کارتان و اصلاح میان اشخاص سفارش مى‏کنم و من خود شنیدم پدر بزرگ شما- که درود خدا بر او باد- مى- فرمود: اصلاح کدورت میان اشخاص از همه نمازها و روزه‏هاى مستحبى بهتر است.

خدا را خدا را در باره یتیمان، مبادا گاهى به آنان خوراک بدهید و گاه فراموش کنید و مبادا که یتیمان به سبب گرسنگى و هر سبب دیگر در محضر شما تباه شوند. خدا را خدا را در باره همسایگانتان، که این هم سفارش پیامبر شماست و همواره در مورد ایشان وصیت مى‏کرد تا آنجا که پنداشتم به زودى ممکن است براى همسایگان از یک دیگر سهم از میراث قرار دهد. خدا را خدا را در مورد قرآن، مبادا کسى در عمل کردن به قرآن از شما پیشى گیرد. خدا را خدا را در باره نماز، که عمود دین شماست و خدا را خدا را در باره خانه پروردگارتان، تا هنگامى که زنده‏اید آن را خالى مگذارید که اگر حج خانه خدا ترک شود به شما مهلت داده نخواهد شد. خدا را خدا را در جهاد به اموال و جانها و زبانهایتان در راه خدا و بر شما باد که با یک دیگر پیوستگى و نسبت به یک دیگر گذشت و بخشش داشته باشید و مبادا که به یک دیگر پشت کنید و از یک دیگر ببرید. امر به معروف و نهى از منکر را رها مکنید که در آن صورت بدان بر شما حکومت خواهند کرد و هر چه دعا کنید مستجاب نخواهد شد.

اى فرزندان عبد المطلب! مبادا شما را ببینم که در خون مسلمانان فرو روید و بگویید: امیر المؤمنین کشته شد، امیر المؤمنین کشته شد. همانا نباید در قبال من کسى جز قاتل من کشته شود. دقت کنید اگر من مردم، در قبال این ضربت فقط یک ضربت به او بزنید و نباید او را مثله کرد که من شنیدم رسول خدا فرمودند: از مثله کردن هر چند نسبت به سگ هار و گزنده پرهیز و خود دارى کنید.»[15] در مورد قطام و تقاضاى او از ابن ملجم در باره کشتن امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) شاعرى چنین سروده است:

«هرگز در میان عرب و عجم کسى را ندیده‏ام که کابینى چون کابین و مهریه قطام تعهد کند. سه هزار درهم و غلام و کنیزى، و زدن على (ع) با شمشیر برنده و استوار.

هیچ کابینى هر اندازه هم گران باشد از على (ع) گران‏تر نیست و هر غافلگیرى کوچکتر از غافلگیرى ابن ملجم است.»[16] و روایت است که چون ابن ملجم على (ع) را ضربت زد فرمود: به او خوراک و آشامیدنى بدهید و نیکو از او نگهدارى کنید. اگر بهبود یافتم که خود صاحب اختیار خویشتنم. اگر بخواهم او را عفو مى‏کنم و اگر بخواهم انتقام مى‏گیرم و اگر مردم، میل شماست و مى‏توانید او را بکشید، ولى هرگز او را مثله (پاره پاره) مکنید.

امام جعفر صادق (ع) گفته‏ اند که چون امیر المؤمنین (ع) کشته شد، صعصعة بن صوحان این اشعار را سرود:[17] «اى برادر! دیگر چه کسى مى‏تواند جاى انس من را به تو بگیرد و دیگر چه کسى براى من باقى ماند که شکوه‏هاى خود را به او بازگو کنم؟ آرى، پیشامدهاى پیاپى روزگار ترا هم درنوردید. آرى، پیشامدهاى روزگار پیوسته در حال حرکت است. در زندگى تو براى من موعظه‏ها بود و امروز هم از هنگام زندگى خود به من پند دهنده‏ترى.» گویند ابو الاسود دئلى یا اروى دختر ابو سفیان بن عبد المطلب، این ابیات را سروده است:

«به معاویه پسر حرب بگو چشم سرزنش‏کنندگان ما هرگز روشن مباد. آیا در این ماه گرانقدر رمضان ما را به مصیبت بهترین مردم مصیبت زده کردید؟ بهترین و گزینه‏ترین کسى را که بر مرکوبها و کشتیها سوار شده است، کشتید. بهترین کسانى را که کفش پوشیده و آن را پینه زده و بهترین قرآن خوان و بیان‏کننده آن را کشتید. چون چهره ابو تراب را مى‏دیدى، ماه تمام بود که دیده بینندگان را خیره مى‏ساخت.

قریش هر جا که باشد مى‏داند که على از لحاظ نسب و دین برترین ایشان است.»[18]

حبیب بن عمرو مى‏گوید: در بیمارى مرگ امیر المؤمنین على (ع) (پس از ضربت خوردن ایشان) به عیادت آن حضرت رفتم. زخم را گشوده بودند. گفتم: اى امیر المؤمنین! این زخم شما چیزى نیست و خطرى ندارد. فرمود: اى حبیب! من هم اکنون از شما جدا مى‏شوم و به خدا سوگند مى‏میرم. گوید در این هنگام من گریستم و ام کلثوم هم گریست، و او کنار پدر نشسته بود. على (ع) فرمود: دخترکم! چه چیز ترا به گریه واداشته است؟ گفت: پدر جان! گفتى هم اکنون خواهى مرد و از ما جدا مى‏شوى و به همین سبب گریستم. فرمود: دخترکم! گریه مکن. به خدا سوگند اگر آنچه را پدرت مى‏بیند ببینى گریه نمى‏کنى. من گفتم: اى امیر المؤمنین! چه مى‏بینى؟

فرمود: اى حبیب! فرشتگان آسمانها و پیامبران را مى‏بینم که پشت سر یک دیگر براى دیدار من ایستاده‏اند و برادرم رسول خدا (ص) است که کنارم نشسته است و مى‏فرماید:

بیا که آنچه در پیش است براى تو بهتر از آن است که در آن هستى. حبیب مى‏گوید:

هنوز از حضور آن حضرت برنخاسته بودم که رحلت فرمود.

فرداى آن روز امام حسن (ع) براى ایراد خطبه به منبر رفت و خداوند را ستود و نیایش کرد و سپس گفت: اى مردم! در شبى چون دیشب قرآن نازل شده است و عیسى بن مریم (ع) به آسمان بر شد و یوشع بن نون در چنین شبى درگذشت و پدرم امیر المؤمنین هم رحلت فرمود. به خدا سوگند هیچ یک از اوصیاى پیامبران که پیش از پدرم بوده‏اند بر او در رفتن به بهشت پیشى نمى‏گیرند و نه اوصیایى که پس از اویند (ائمه یازده‏گانه دیگر). و چنان بود که چون رسول خدا او را به جنگ و سریه‏یى اعزام مى‏فرمود، جبریل در جانب راست و میکال در جانب چپ او جنگ مى‏کردند.

و هیچ سیم و زرى از خود باقى نگذاشت جز هفتصد درهم که از مقررى او باقى مانده و جمع کرده بود تا خدمتگزارى براى خانواده خود بخرد.[19] مدت امامت امیر المؤمنین پس از پیامبر (ص) سى سال بود که از این مدت بیست و چهار سال و چند ماه از تصرف در امور ممنوع بود و با تقیه و مدارا رفتار فرمود و پنج سال و چند ماه دیگر هم گرفتار به جهاد با پیمان‏شکنان و جنگهاى جمل‏ و صفین و خوارج بود.

پیامبر (ص) هم در مکه همین گونه بودند. پس از هجرت امکان جهاد با دشمنان براى ایشان فراهم شد.

امیر المؤمنین على (ع) شصت و سه سال عمر کرد. آرامگاه آن حضرت بر طبق وصیت ایشان پوشیده بود، زیرا از دشمنى بنى امیه و حکومت ایشان پس از خود اطلاع داشت و سرانجام امام صادق (ع) در دوره حکومت بنى عباس آن را آشکار فرمود و شیعیان از محل آن آگاه شدند و درک سعادت زیارت آرامگاه آن حضرت نصیب ایشان شد.


[1] . این عبارت از ارشاد شیخ مفید، درگذشته 413 گرفته شده است. رک. به: ص 5، چاپ دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1377 قمرى. م.

[2] . از همان کتاب گرفته شده است، ارشاد، ص 6. م.

[3] . این روایت هم در پى همان روایت و در ارشاد، ص 6، آمده است. بیتى که حضرت على( ع) به آن تمثل جسته‏اند به نقل زمخشرى در صفحه 295 اساس البلاغه و ابن عبد ربه در عقد الفرید، ص 120، ج 1، چاپ مصر، 1948 میلادى، از عمرو بن معدى کرب است و براى اطلاع از دیگر ابیات آن به عقد الفرید مراجعه فرمایید. م.

[4] . در متن روضة الواعظین نام این شخص مبارک آمده و بدون تردید اشتباه است و در ارشاد مفید به صورت صحیح یعنى برک آمده است. م.

[5] . در متن این قبیله به صورت تیم الرثاب است و صحیح نیست و رباب صحیح است.

مراجعه کنید به: جمهرة انساب العرب، ابن حزم، ص 198، چاپ عبد السلام محمد هارون، مصر. م.

[6] . اشعث بن قیس: از امیران قبیله کنده است. در جنگ یرموک یک چشم او کور شده بود. از افراد زیرک شمرده مى‏شود. برخى او را ایرانى مى‏دانند. رک. به: زرکلى، الاعلام ص 333، ج 1. م.

[7] . عینا از ارشاد شیخ مفید گرفته شده است. ص 9، چاپ 1377 قمرى، تهران. م.

[8] . در تاریخ طبرى( ص 2685، ترجمه مرحوم ابو القاسم پاینده)، گوینده این سخن محمد بن حنفیه پسر حضرت امیر المؤمنین است. م.

[9] . این موضوع با روایتى که در یکى دو صفحه بعد خواهد آمد و دنباله آن متن وصیت حضرت امیر المؤمنین( ع) به دو فرزند بزرگوارش امام حسن و امام حسین است، سازگار نیست و صحیح همان روایت است که على( ع) فرمود: او را یک ضربه بیشتر نزنید و مبادا که او را پاره پاره( مثله) کنید که من شنیدم رسول خدا مى‏فرمودند از مثله و پاره پاره کردن حتى در مورد سگ هار پرهیز کنید و مراجعه کنید به: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ص 6، ج 17، چاپ محمد ابو الفضل ابراهیم، مصر، 1963 میلادى. م.

[10] . در صفحه 7 ارشاد شیخ مفید، چاپ 1377 تهران آمده است. اختلاف کلمه سلطان و شیطان هم در آن ذکر شده است. م.

[11] . در متن روضة الواعظین و هم در ارشاد مفید، عبد الله بن عباس آمده است که بدون تردید اشتباه است. عبد الله بن جعفر شوهر زینب( ع) است و حضرت امیر در خانه دختر و داماد خود مى‏رفته‏اند. م.

[12] . در ارشاد مفید، ص 7، آمده است. م.

[13] . ارشاد مفید، ص 8، چاپ 1377، تهران. م.

[14] . در ارشاد مفید، صفحات 11 و 12، چاپ تهران، 1377، آمده است. م.

[15] . براى اطلاع بیشتر رک. به: صفحات 6 تا 10 جلد 17 شرح نهج البلاغه، چاپ محمد ابو الفضل ابراهیم. م.

[16] . در باره سراینده این ابیات که در منابع بسیار کهن( مثلا اخبار الطوال، دینورى) آمده است اختلاف است. برخى آن را از خود ابن ملجم دانسته‏اند( نویرى، نهایة الارب، ص 247، ج 5، ترجمه فارسى). اخطب خوارزم در صفحه 284 مناقب و ابن حجر در صفحه 133 الصواعق آن را از فرزدق دانسته‏اند. در حواشى نهایة الارب آن را از ابن میاس مرادى دانسته است. کلمان هوار در حواشى البدء و التاریخ، ص 233، ج 5، این ابیات را از ابو الاسود مى‏داند. م.

[17] . صعصعه از بزرگان اصحاب امیر المؤمنین على( ع) است. به دستور معاویه به جزیره اوال تبعید شد، و در آن جزیره که از جزایر بحرین است حدود سال 60 هجرت درگذشته است. رک. به: زرکلى، الاعلام، ص 294، ج 3، و این ابیات با چند بیت دیگر در بحار الانوار، ص 242، ج 42، چاپ جدید هم آمده است.

[18] . این ابیات که به ابو الاسود و به ام هیثم خثعمى هم نسبت داده شده است با اختلاف در الفاظ و مقدار اشعار که تا 30 بیت هم نقل شده، در منابع مختلف شیعه و سنى آمده است. از جمله در صفحه 181 تذکرة الخواص سبط ابن جوزى و به صورت چهارده بیت در نهایة الارب، نویرى، ص 217، ج 20، و به صورت 30 بیت در بحار الانوار، ص 299، ج 42. م.

[19] . بخشى از گفتار حضرت امام حسن( ع) در صفحه 213 تاریخ یعقوبى، ج 2، چاپ بیروت، 1960 میلادى و ترجمه تاریخ طبرى، مرحوم ابو القاسم پاینده، ص 2699 آمده است. م.

/ 0 نظر / 87 بازدید